وبلاگ جونموبلاگ جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات یه دخمل 13 ساله

روز دخمل به تموم دوستای عزیزم مبارک

  از همینجا روز دخمل رو به همه تبریک میگم امید وارم که همه ی دختر های دنیا اینده موفق و واسه خودشون کسی بشن رو دست پسر جماعت هم بزنن !   به افتخار دخملا ... ************* میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید روز دختر مبارک ...
15 شهريور 1392

مهمونی دیشب/بدمینتون

سلام به دوستای خوبم دلم طاقت نداد که مطلب نزارم گفتم شده یک خطم بنویسم و برم ولی میخوام زیاد بنویسم یکشنبه رفتم باشگاه و دیدم هیچ کی نیست همون موقع خانوم مشمول زنگ زدو گفت که کلاس مونو دادن به یکی دیگه و کلاس تعطیله  منم کاملا دپرس برگشتم خونه و دیدم که زن عمومشون اومدن خونمون غروب هم رفتم پیش فاطمه و کلی با هم حرف زدیم و خلاصه حال داد دوشنبه هم که شهادت بودو طبق معمول اخر شهریور منم بیکار و رفتم تموم کتابهای جدید رو ا تو اینترنت دانلود کردم و شروع کردم به خوندن اونا از همین الان ریاضیش کلی غلط املایی داره.علومشم بدک نیست و هنر خیلی کم نقاشی کردن داره !شاید فقط یکی خوبیه ریاض...
13 شهريور 1392

یه سوپی که ز جنس محبت باشه

سلام به همه ی دوستان خوبم یه اتفاقی افتاد که مجبورم یه چیز بگم و برم راجب یه بنده خدا که به قول دوستان تنها کارشون حسودیه (ببخشید شکلکام یکم زیادی بزرگه!) یه دختر خانوم که فکر کنم بدونم کیه داره بامن بازی میکنه شرمندتم خانومی من هر جوری که دلم میخواد زندگی میکنم,وبلاگ مینویسم,و عقاید خودم رو بیان میکنم و به تو هیچ ربتی نداره البته کاری هم نداره یه ضبدر اون بالاست که خوشت نمیاد ببندش     به همین سادگی البته هستن اینجور ادما که اذیت میکنن مثل صدف که پارمین جون و یلدا جونو دست انداخت/مثل یه خانومی که سایا جون رو اذیت میکرد/مثل مسیحا جون که فقط جرمش اینه که خیلی ملوس و چشم ابیه و خیلیا ی یگه خیل...
12 شهريور 1392

سلام به همه دوستان عزیزم

سلام . این فقط یه پست کوتاهه و میخواستم بگم که من این چند روزی به خاطر کارای مدرسه سرم گرمه و نمیتونم بیام مطلب بزارم و اینترنتمون 18 تموم میشه بخاطر همین من حتمالا 15 یا 16 مطلب میزارم  دوستون دارم بای ...
11 شهريور 1392

یه روز بد که قرار بود خوب باشه

سلام به همه پریشب رفتیم واسه من کفش خریدیم بعد همینطوری گفتیم یه سری تا خونه یلداشونم بزنیم ما که رفتیم بالا و پشت اینترنتو کامپیوتر تا شام  ,بعد شام تصمیم گرفتیم که فردا باهم بریم جنگل           . صبح هم که رفتم بد مینتون و عالی بازی کردم خیلی خوب یعنی مثل این خارجی ها هستن موقع اسمش میپرن (ضربه ای که توی بدمینتون تا توپ بلند میشه میکوبن)دیگه سوم شدم چون از تپل باختم ولی خیلی خوب بازی کردم تا حالا اینقد از خودم راضی نبودم بگذریم          شبش رفتیم عروسی دختر دایی مامانم خوب بود ولی مثل جنازه رسیدیم خونه و خوابیدیم  جمع ک ردن وسایل برای جنگل...
10 شهريور 1392