وبلاگ جونموبلاگ جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات یه دخمل 13 ساله

اولین روز مرداد و مسابقات دوستانه

سلامی با خستگی برگشتن از مسابقات .پریشب قرار شد که یه مسابقات دوستانه بین ما و تهران و مازندران و شاهرود برای امادگی بچه ها بشه یاسمین هم بالاخره قبول کرد که بیاد شب تئاتر بود ولی اصلا جالب نبود   امروز صبح یکم دیر پاشدم در عرض بیست دقیقه :پاشدم,موهامو شونه کردم, صبحونه خوردم,وسایلمو جمع کردم و لباسامم پوشیدم به قول تپل کارام مثل حرف زدنم سریعه بعدش رفتم اونجا منو پزیا و فرانک و تپل اومده بودیم کم کم بقیه هم رسیدن ولی خبری از یاسمین نبود که دیگه زنگ زدم گفتم یاسی کجایی ؟ مامانش گفت مگه کجا قرار بود بره؟ مثل اینکه خانوم یادش رفته بگه و بعدش گفتم لطفا بیدارش کنید ما امروز مسابقه داریم و بگین بیاد بعد گفت روزس بزار الان ...
1 مرداد 1392

یه شب توپ

سلام به همتون از اینجا بگم که همشو بخونین دیشب عالی .خوب و باحال و بد بود اول که افطاری خوردیم بعدش رفتیم پشت کامپیوتر و کلی اهنگ گوش دادیم دیدیم اینقد بچه ها اذیتمون میکنن که نگو بعدش دیگه گفتیم برین پشت بام خیلی حال داد  یکم اونجا بودیم و بچه هارو از بالا نگاه میکردیم که گفتیم بریم تو اتاق من درو قفل میکنیم رفتیمو بعدشم درو قفل کردیم کلیدم دست سادات بد گذاشت رو تخت رفتیم پشت لب تاپو با وب کم عکس گرفتیم در اخر که میخواستیم بیایم پایین کلی نیست و درم قفل هیچ در دیگه ای هم نیست منو اوا هی دنبال کلید میگشتیم کل تختو ریختیم پایین تختو کشیدیم این ور رو تختی رو دراوردیم حتی با اهن ربا کل فرشو گشتیم بعد همدیگه رو بغ...
28 تير 1392