وبلاگ جونموبلاگ جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات یه دخمل 13 ساله

دلیل عوض کردن قالب

سلام به همه ی دوستان خوب و عزیزم که ایندفعه اومدین وبلاگم ولی برای پستم هیچی نظر نزاشتین اخه چرررررررررررررررر اخه قالب من بعد یه مدتی اصلا درست بالا نمیومد مثلا فقط بالای قالب رنگ داشت و پاییین و اطرافش که باید زرد و ابی شده بود سفید خالص.بخاطر همین قالبمو عوض کردم ولی واسم نظر بزارین دیگه اخه اینجوری حوصلم سر میره میفهمین که چی میگم بای بای          ...
7 شهريور 1392

اولین روز فوق العاده+کلاس زبان تموم

سلام  به همتون اینم از اولین روز مدرسه ها شنبه که نبودیم دوشنبه رفتیمو و من اصلا فکر نمیکردم گشنم میشه حالا از این بگذریم وقتی میخواستم برم داداشم رفتو جورابای بابا مو دراورد و پوشیدو گفت: ابجیــــــــــــــ منم باهات بیام؟میام . دیگه من تو حیات بودم داداش باهمون جوراب های خیلی بزرگ دمپایی پوشید دیگه گرفتم جوراباشو دراوردم و تا سر کوچه بردم وقتی  سرویس اومد بوسم و کردو گفت به قول خودش خدابس ! وقتی رفتیم مدرسه کلاس داشت شروع میشه و بگم ما 30 ثانیه قبل شروع رسیدیم که باید 10 دقیقه زود تر باشیم! دیگه اومدیم و یهو مدیرمون خانوم کهساری اومد چشمتون روز بد نبینه این قدر این خانوم کهساری سختگیره ...
6 شهريور 1392

یه شنبه ی پر مشغله

سلام به همتون همین الان یه خبر خیلی خوشحال کننده شنیدم که باید بگم یوهووووووووووووووووووووووووو اونم اینه که توی مدرسه منو اوا جومن با هم همکلاسیم.از این موضوع خیلی خوشحال شدم .دوستی ما از کلاس اول شروع شد با اینکه ما اصلا همو نمیشناختیم و با یه دونه پسته شدیم صمیمی ترین دوستای مدرسه مون .کلاس دوم هم مامانامون با هم صمیمی شدن و بعد فهمیدیم باباهای ما صمیمی ترین دوستای هم تو مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و سربازی بودن ! و ما  فقط یه بار اونم کلاس چهارم سر یکی از دوستامون یه زنگ باهم قهر کردیم همین تازه نصف یا بیشتر لباسامون مثل همن اخه با هم و از یه جا خرید میکنیم غیر از ما:ایدا /یاسمین(یاسی خودمون که تو بدمینتون...
2 شهريور 1392

سفرنامه من

سلام به همتون از همین اول بگم که لطفا به ادامه ی مطلب برین و مطلبو کامل بخونین.ممنون بالاخره عضممو جزم کردم و شروع کردم به نوشتن اخه یه بار نوشتم  عکسام نبود.دیشب رفتم برم بنویسم رم ایدرم شکست,یه بار بدون اینکه نگاه کنم نصفشو نوشتم دیدم همش به زبان انگیلیسه و خلاصه نا امید شدم  تا الان   پسر خاله ی بابامشون از تهران اومده بودن خونه ی ما اخه یکی از فامیل های دورشون فوت کرده بود روز سوم که میخواستن ستن برن عموم گفت(پسر خاله بابام):شما هم با ما بیاید گیلان ما اونجا خونه داریم و بابام هم قبول کرد   به دلیل مدرسه من که از شهریور شروع میشه و ماه رمضون هم بودو من مسابقات داشتم نمیتونستیم یه مسا...
28 مرداد 1392

بدون عنوان

نمیدونم چی شده حس مطلب نویسی از ذهنم پریده یا سفرنامه خیلی خیلی زیاده یا من حال ندارم   اخه چرررررررررررررررررا؟       دیگه کسی هم نظر نمیزاره و البت حق داره چو من یکم تنبل شدمو نبودم خیلی ها هم رفتن,ولی مامانا شما چرا؟شما چرا نظر نمیزارین بای ...
27 مرداد 1392