وبلاگ جونموبلاگ جونم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات یه دخمل 13 ساله

این چند روزا

سلامی با طعم یه مهمونی چند شب پیش خونه اوا جونشون دعوت بودیم خیلی خوب بود . منو اوا و سادات و زهرا بودیم اول افطاری خوردیمو بعد رفتیم بالا اونا رفتن کار های خودشون رو کردند ومنو اوا هم فیلم نگاه کردیم .بعدش رفتیم پشت کامپیوتر  کلی پاور پوینت قشنگ دیدیم بعدش هم رفتیم پایین و کارامل خوردیمو یکم حرف زدیم بدشم برگشتیم در کل خیلی حال داد   بعد اون هم  که میدونین احیا بود منم تنها تا صبح بیدار موندم اخه مامانو بابام خیلی خسته بودند اول صد بندو گوش کردم و بعدش یکم میوه و سوپ خوردم و بعدشم قران بسر بود اونم گوش دادم شد ساعت 3:30 که دیگه سحری خوردمو خوابیدم تا ساعت یه ربع دوازده الانم روزه ام و بد تر از همه اینکه ما یه هفت...
14 مرداد 1392

یه داستان خعلی قشنگ (حتما بخونین)

سلام اینم یه داستان قشنگ: صبح پاشدی دست و صورتتو شستی منتظرت بودم ولی نگاهم نکردی گفتم سرت شلوغه یه صبحونه خوردی ودلی از عذا هم در اوردی و رفتی بیرون بازم گفتم کار داری موندمم منتظرت اومدی یه دوش گرفتی و رفتی پشت کامپیوتر و فکر کردم حتما کار داری که نمیتونی بیای پیشم  شب شد نشستی پای تلوزیون تو برنامه های تلویزیون رو خیلی دوست داری و وقتی میبینیشون لذ ت میبری منم از خوشحل بودن تو خوشحالم  اخر شب رفتی به همه شب بخیر گفتی وطرفم نیومدی منتظرت بودم که یه دعایی بکنی ولی رفتتی خوابیدی و من ناراحت نشدم تو امروز اصلا به من توجهی نکردی ولی من هنوزم دوست دارم و هواسم بهت هست دوست دار تو:خدا پ.ن:یعنی تا الان فکر...
8 مرداد 1392